|
یادداشت های یک خبرنگار
بدون مرز
| ||
|
دیوانه چو دیوانه ببیند...؟!
میخوام بشناسمت! میشه؟! [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:10 ] [ نازنین اكبرنيا ]
نمی کشم!
ولی کاش میکشیدم تا شاید مجبور نشوم بجایش خیلی چیزهای دیگر بکشم... بگذریم! به نظر می رسد حالم خوب است اما فقط به نظر میرسد، همچنان نا متعارف بودن را دوست میدارم و ... کاش میتوانستم قورباغه را قورت بدهم اما ترسوتر از این حرفها هستم و شاید کمی تنبل! پی نوشت: دلم هوای قیصر خوانی کرده است و دارم میخوانم یادمان همزاد عاشقان جهان را! قیصر را! [ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 22:17 ] [ نازنین اكبرنيا ]
از خودت مایه میگذاری و به این در و آن در میزنی تا آقای فلانی صفحه روزنامه اش خالی نماند! هزینه تلفن و مصاحبه و رفت آمدش همه پای خودت است، تقبل میکنی چون گفته اند آخر برج که شد حساب میکنیم. آخر برج می آید و می رود، خبری حتی از حقوق خودت هم نیست چه برسد به سایر قضایا! و برج بعدی هم تمام، می شود سه ماه! می گویی دیر و زود دارد اما سوخت و سوز نه! بلاخره که حقت را نمیخورند! کارت گیر یک معرفی نامه می افتد برای سایت محترم سمان و اداره خبرنگاران داخلی برای بیمه! به دبیر تحریریه میگویی پاست میدهد به مدیر اجرایی! به مدیر اجرایی می گویی ارجاع می دهد به آقای فلانی! میروی پیش آقای فلانی! پشت میز نشسته و سیبیل هایش را تاب میدهد! میگویی معرفی نامه میخواهی چنان چشمهایش را گرد میکند که گلاب به رویتان انگار گفتی عزرائیلی و آمدی در طرفة العینی جانش بستانی! چنان با غضب نگاهت میکند که خودت هم شک میکنی که چه گفتی! میگوید معرفی نامه؟! اصلا! چرا؟؟؟؟؟؟ آقای فلانی معتقد است که اگر یک خط معرفی به تو بدهد، ثابت میشود تو برای ایشان کار می کردی و میتوانی ادعای حق و حقوق و بیمه بکنی! میگویی آخه بلانسبت، آدم حسابی من یک معرفی نامه میخواهم برای پرونده بیمه ام، چکار این حرف ها دارم! می گوید ثابت کن برای.... کار میکردی! من که ندیدم! از کوره در میروی و دیگر نمیتوانی جلوی اشکت را بگیری، داد میزنی آدم دزد چطور وقتی گزارش هایم را از روی سایت خبرگزاری می دزدیدی و مرا خبرنگار خودت جا میزدی خبرنگار اینجا بودم، حالا که چند ماه است عین نوکر بی جیره و مواجب برایتان نوشتم برای یک معرفی نامه میخواهی ثابت کنم اینجا کار میکردم؟! از دیروز دارم به این فکر میکنم آقای فلانی با آن سیبیل هایش عقلش نمی رسد که من میتوانم با گزارش هایی که اسمم پایشان است از او شکایت کنم، یا دمش کلفت تر از این حرف هاست... افسوس و صد افسوس که چه میکشند خبرنگاران زیر آسمان این شهر... هی روزگار....
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 18:29 ] [ نازنین اكبرنيا ]
روزگار غریبی است، بخاطر لقمهای نان از فرزندمان که سالها خون دل برایش خورده بودیم، گذشتیم و آن را فروختـــــــــــــــــــــیم!!!
پی نوشت: در این گرانی ایام تنها خاطرات هستند که چوب حراج میخورند!
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 18:36 ] [ نازنین اكبرنيا ]
دلم نمیخواهد این پستم عنوان داشته باشد!
اولین مسافرت با همسرم تجربه خوبی بود، اولین های زیادی را هم تجربه کردم! اما برگشت از سفر همان و بازگشت دوباره احساس مبهم گوشه گیری من از همه، همان! بوق بوق بوق . . . ساعت اداری شروع شده و از اینکه گوشی را جواب نمیدهند کلافه میشوم. آخر میدانی، از انتظار متنفرم چون جانم را به لبم می رساند! خواب های عجیب و غریب دست از سرم بر نمیدارند، باید از یک نفر حلالیت بخواهم و یک نفر را هم حلال کنم؟؟!! شیطانک کوچک سمت چپی می گوید حلالش نکن، بدجنسی ایست اما راستش را بخواهی خودم هم دلم نمیخواهد حلالش کنم! اصلا بگذار برود به جهنم!!! دلم بدجوری شور میزند، خالی از خیال شده ام و پر از سوال! خدایا چرا نمی شود؟؟؟؟
[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 8:47 ] [ نازنین اكبرنيا ]
بی هوا هوای نوشتن به سرم میزند، از همان روزهای بچگی (حداقل تا آنجایی که یادم میآید) همیشه بی هوا تصمیم به کاری میگرفتم! حتی تصمیم ازدواجم هم بی هوا بود! (اما بهترین تصمیم بی هوای زندگیم!!!)
می نویسم، می آیند، میخوانند، نظر می دهند... اگر تأیید نمی کنم دلیل بی تفاوت بودنم نیست، این اواخر کمی خودخواه شدهام! میخواهم نظرات چه خوب و چه بد فقط برای خودم باشد!!! همچنان رنگ مشکی آرامم میکند... آرام آرام آرام؟! برایم یک نوستالژیست! نمیدانم چه و کجا اما چیزی را به یادم میآورد... روزهایم شبیه قبل نیست، شبیه بعد هم نخواهد بود... اما هنوز چیزی در اعماق وجودم باقی مانده است... شاید یک بغض شاید یک لخته خون!!!
[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 18:53 ] [ نازنین اكبرنيا ]
واقعاً الان حس یه بچه سر راهی رو دارم که از درموندگی اشکش در اومده! به خودم تلقین میکنم: چیزی نیست، درست میشه، این مشکلات برای هر کسی ممکنه پیش بیاد و... اما واقعیت اینه که دارم خودمو گول میزنم چون درست نمیشه، چون این مشکلات برای هرکسی پیش نمیاد! دلم خوش بود به ... بگذریم! پ.ن: تو از دردی که افتاده س بر جانم چه میدانی؟!
[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 12:24 ] [ نازنین اكبرنيا ]
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 20:42 ] [ نازنین اكبرنيا ]
گاهی اوقات آدم را مجبور می کنند فقط یک جمله بگوید:
به کسی مربوط نیست!!! همین!!! پ.ن: نمی دانم ما آدم ها کی یاد میگیریم دست از قضاوت های نابجای خود برداریم! "چرا؟" اگر در جایی که باید، استفاد شود کلمه قشنگی است!!!! [ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 16:25 ] [ نازنین اكبرنيا ]
دلم برای زمستون تنگ شده! شایدم هم برای برف...
رنگ مشکی آرومم میکنه ذهنم به آشفته بازاری دیدنی مبدل شده! از هر کوچه افکارم که فرار میکنم بدبختانه بن بسته و گیر می افتم! کاش زمستون بود، از آدمای تابستونی خسته شدم!!! تو اجازه گریه کردن نداری چون باید صبور باشی تا... مزخرفه! آب هویج بستی... اس ام اس بی موقع و ... من راضی نبودم؟ خدایا... [ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 9:2 ] [ نازنین اكبرنيا ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||