|
بدون مرز
|
اولین مسافرت با همسرم تجربه خوبی بود، اولین های زیادی را هم تجربه کردم! اما برگشت از سفر همان و بازگشت دوباره احساس مبهم گوشه گیری من از همه، همان!
بوق
بوق
بوق
.
.
.
ساعت اداری شروع شده و از اینکه گوشی را جواب نمیدهند کلافه میشوم. آخر میدانی، از انتظار متنفرم چون جانم را به لبم می رساند!
خواب های عجیب و غریب دست از سرم بر نمیدارند، باید از یک نفر حلالیت بخواهم و یک نفر را هم حلال کنم؟؟!! شیطانک کوچک سمت چپی می گوید حلالش نکن، بدجنسی ایست اما راستش را بخواهی خودم هم دلم نمیخواهد حلالش کنم! اصلا بگذار برود به جهنم!!!
دلم بدجوری شور میزند، خالی از خیال شده ام و پر از سوال!
خدایا چرا نمی شود؟؟؟؟
می نویسم، می آیند، میخوانند، نظر می دهند... اگر تأیید نمی کنم دلیل بی تفاوت بودنم نیست، این اواخر کمی خودخواه شدهام! میخواهم نظرات چه خوب و چه بد فقط برای خودم باشد!!!
همچنان رنگ مشکی آرامم میکند... آرام آرام آرام؟! برایم یک نوستالژیست! نمیدانم چه و کجا اما چیزی را به یادم میآورد...
روزهایم شبیه قبل نیست، شبیه بعد هم نخواهد بود... اما هنوز چیزی در اعماق وجودم باقی مانده است... شاید یک بغض شاید یک لخته خون!!!
به خودم تلقین میکنم: چیزی نیست، درست میشه، این مشکلات برای هر کسی ممکنه پیش بیاد و...
اما واقعیت اینه که دارم خودمو گول میزنم چون درست نمیشه، چون این مشکلات برای هرکسی پیش نمیاد!
دلم خوش بود به ... بگذریم!
پ.ن: تو از دردی که افتاده س بر جانم چه میدانی؟!
به کسی مربوط نیست!!! همین!!!
پ.ن: نمی دانم ما آدم ها کی یاد میگیریم دست از قضاوت های نابجای خود برداریم!
"چرا؟" اگر در جایی که باید، استفاد شود کلمه قشنگی است!!!!
رنگ مشکی آرومم میکنه
ذهنم به آشفته بازاری دیدنی مبدل شده! از هر کوچه افکارم که فرار میکنم بدبختانه بن بسته و گیر می افتم!
کاش زمستون بود، از آدمای تابستونی خسته شدم!!!
تو اجازه گریه کردن نداری چون باید صبور باشی تا... مزخرفه!
آب هویج بستی... اس ام اس بی موقع و ... من راضی نبودم؟
خدایا...
نمی دونم چرا چند وقتیه هر کاری میکنم نمیتونم چیزی توی وبلاگم بنویسم.
شاید تصمیم بگیرم حذفش کنم...
پ.ن: تولدم مبارک!!!
امروز آخرین امتحانم رو هم دادم و ۱۵ واحد دیگه میشم خانوم مهندس! ههههه
تابستونم رو قراره با یه مسافرت دو هفته ای شروع کنم!
اگه خدا بخواد پنجشنبه میرم مشهد و بعد از اونجا....
پ.ن: وای به اون روزی که یه خبرنگار نوشتنش نیاد!!!

شایدم یه دلیل نگفتنی علت اصلی خوشحالیم باشه...

پی نوشت: الکی خوشم دیگه!!!
دل نوشت: در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام...